آشپزی
همیشه دوست داشتم یک کافی شاپ داشته باشم پر از آدمهای روشنفکر که روی صندلی های لهستانی بنشینند و قهوه سفارش دهند . پر از دوستان واقعی که وقت نشستن پشت میز به هم هدیه های کوچک می دهند. پراز مریم و حمید که یکی پاستا سبزیجات سفارش دهد و دیگری هم پاستا با مرغ و در آخر هم یک برش چیز کیک .
بعدترها که تو به جمع ما پیوستی متوجه شدم که دنیای شلوغ و ذهن گرفتار من بهتر است رویای کافی شاپ را به فراموشی بسپارد.
بعدترها آرزو کرده ام که تو آشپزقابلی شوی. برای خودت کشو ادویه جات عجیب و غریب و قابلمه های رنگارنگ داشته باشی و از تمام کابینتها و آشپزخانه خصوصی من سربیاوری. حتی فکر کرده ام که با آن پیش بند گل گلی اگر قدت بلند شود چه قیافه ای از کار در می آیی.
بعد تو در حالی که زیر لب آواز می خوانی و آن موسیقی خیابانی را که پدرت متنفر است گوش می دهی ماهی را در ماهیتابه بیندازی و در مورد ترکیب زنجبیل و ماهی سخنرانی سر دهی .
من و پدرت هم روی مبل لم بدهیم و آن فیلم جدایی سیمین از فرهاد !!! که دو سال است خریده ایم و همچنان از شدت گرفتاری توی دکور خاک می خورد و حتی اسمش را هم دیگر یادم رفته نگاه کنیم و در موردش حرف بزنیم. بعد هم بنشینیم سر میز و تو با قابلمه غذا که البته حتما هم تزیین شده (چون می دانی که مادرت تزئینات و قرتی بازی را دوست دارد )از راه برسی و بدون مقدمه خودت را وارد بحث ما کنی.بعد تو و پدرت هی با هم در مورد مضرات گیاهخواری و مزایای گوشتخواری کل کل کنید . از همین الان می توانم تصور کنم که شما با هم چطور وارد انواع بحث های داغ سیاسی اقتصادی مردانه می شوید و من در حالی که انگشتم را به ته ظرف می کشم و آشپزی تو را مزه مزه می کنم ،فکر می کنم که چقدر کله هر دو شما بوی قرمه سبزی می دهد.


آشپزی 
